بغداد در آینه ادب فارسی (تحلیل انواع جلوهگری بغداد در متون ادبی فارسی از قرن چهارم تا قرن هشتم ه.ق)
الموضوعات :
1 - دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه جیرفت، جیرفت، ایران
الکلمات المفتاحية: بغداد, شعر و ادب فارسی, ادبیات عرب و فرهنگ اسلامی و ایرانی. ,
ملخص المقالة :
اهمیت و جایگاه بغداد در دنیای اسلام موجب شده که در شعر و ادب بازتاب گستردهای داشته باشد و سخنوران به طرق مختلف به آن اشاره کنند و آن را بستری برای ساخت مضامین و تمهیدات زیباییشناسانه قرار دهند. هدف این مقاله، تحلیل و بررسیِ این جلوهگری و پاسخ به چرایی آن در آثار ادبی فارسی تا قرن هشتم هجری است که به شیوۀ توصیفی و تحلیلی بدان پرداخته است. بیشترین جلوه بغداد در ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری یعنی تا سقوط بغداد بوده است. بخشی از این بازتاب مربوط به واژۀ بغداد است که از اینحیث، لفظِ بغداد در معنی قاموسی، تعابیر کنایی و نمادی، امثال و برخوردهای شاعرانه در متون ادبی خودنمایی میکند. بخشی دیگر را باید در توصیفاتی دید که به صورت مدح و ذم درباره بغداد ارائه شده است. توصیفِ القاب و اسامی بغداد، فتوّت و جوانمردی و زیبارویان بغداد و اشتیاق شاعران بدان، بخشی از موارد مدحِ بغداد است. قرارگیری در مرکز خلافت، مهد علوم و معارف و تصوف بودن بغداد و آثار و ابنیههای آن، هر کدام سهم خاصی در شهرت و معروف بودن بغداد دارد.
ابشیهی، شهاب¬الدین محمدبن احمد (1424ه) المستطرف فی کلّ فنٍّ مستظرف، الطبعۀ الثانیۀ، بیروت- لبنان، مؤسسۀ الاعلمی.
ابن¬¬جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن¬بن علی (1342ه) مناقب بغداد، تصحیح محمد بهجۀ الاثری، بغداد، دارالسلام.
ابن¬یمین، فخرالدین محمود (بی¬تا) دیوان اشعار، تصحیح حسینعلی باستانی راد، تهران، سنایی.
ابونعیم اصفهانی، احمدبن عبدالله (بیتا) حلیۀ الاولیاء و طبقات الاصفیاء، المجلد السادس، تحقیق سعدالدین خلیل الاسکندرانی، بیروت-لبنان، دار احیاء التراث العربی.
انوری، علي¬بن¬محمد (1364) ديوان، به كوشش سعید نفیسی، چاپ سوم، تهران، سکه- پیروز.
اوحدی¬ مراغی، رکن¬الدین (1340) کلیات، تصحیح سعید نفیسی، تهران، امیرکبیر.
بارانی، محمدرضا (1392) بررسی تاریخی تعامل فکری و سیاسی امامیه با فرقههای معتزله، حنابله و اشاعره در عصر آل¬بویه در بغداد، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
بحتري، ابوعباده (بی¬تا) ديوان البحتري، المجلد الاول، حقّقه عمر فاروق الطباع، بيروت- لبنان، دار الارقم.
برزین¬مهر، عبدالغنی (1378) ضرب¬الامثال و کنایات، بی¬جا، دانش.
بهار، لاله¬تیک چند (1380) بهار عجم، فرهنگ لغات، ترکیبات، کنایات و امثال فارسی، تصحیح کاظم دزفولیان، تهران، طلایه.
بیهقی، محمدبن حسین (1383) تاریخ بیهقی، تصحیح علی¬اکبر فیاض، به اهتمام محمدجعفر یاحقی، مشهد، دانشگاه فردوسی مشهد.
پرتوی آملی، مهدی (1391) ريشه¬های تاريخي امثال و حکم، جلد1، چاپ ششم، تهران، سنایی.
جامی، عبدالرحمان (1371) بهارستان، تصحیح اسماعیل حاکمی، چاپ دوم، تهران، اطلاعات.
جوینی، عطاملک (1395) تاریخ جهانگشا، بر اساس نسخه محمد قزوینی، به اهتمام احمد خاتمی، دوره سه¬جلدی، چاپ چهارم، تهران، علم.
حافظ، شمس¬الدین¬محمد (1387) دیوان حافظ، به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی، به کوشش عبدالکریم جربزه¬دار، چاپ هفتم، تهران، اساطیر.
حموی، یاقوت¬بن¬عبدالله (1397ه) معجم¬البلدان، المجلد الاول، بیروت، دار صادر.
خاقاني، افضل¬الدين (2537) تحفۀ¬العراقين، به اهتمام يحيي قريب، چاپ دوم، تهران، شرکت سهامي کتابهاي جيبي.
------------- (1393) ديوان خاقانی شروانی، تصحيح ضياءالدين سجادي، چاپ یازدهم، تهران، زوار.
خطیب¬ بغدادی، ابوبکر احمد (2011) تاریخ بغداد، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، جلد اول، چاپ سوم، بیروت، دارالکتب العلمیۀ.
خواجوی کرمانی، کمال¬الدین (1369) دیوان اشعار، تصحیح احمد سهیلی خوانساری، چاپ دوم، تهران، پاژنگ.
خواجه نظام¬الملک طوسی، ابوعلی حسن (1347) سیرالملوک، سیاست¬نامه، به اهتمام هیوبرت دارک، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
خیام، عمربن¬ابراهیم (1354) رباعیات خیام، تصحیح محمدعلی فروغی، تهران، امیرکبیر.
دوری، عبدالعزیز و دیگران (1375) بغداد، چند مقاله در تاریخ و جغرافیای تاریخی، ترجمه اسماعیل دولتشاهی و ایرج پروشانی، تهران، بنیاد دایرۀ¬المعارف اسلامی.
دهخدا، علي¬اكبر (1312) «طرفه بغداد»، مجلۀ مهر، شماره 2، صص 1376-1378.
------------ (1363) امثال و حکم، جلد1، چاپ ششم، تهران، امیرکبیر.
------------ (1377) لغتنامه، تهران، دانشگاه تهران.
زرین¬کوب، عبدالحسین (1392) تاریخ ایران بعد از اسلام، چاپ پانزدهم، تهران، امیرکبیر.
سعد سلمان، مسعود (1339) دیوان مسعود سعد سلمان، تصحیح رشید یاسمی، تهران، پیروز.
سعدی، مصلح¬بن¬عبدالله (1385) کلیات سعدی، تصحیح محمدعلی فروغی، تهران، هرمس.
سقاف، عبدالرحمن بن عبيدالله (1431ه) العود الهندي، جلد3، به اهتمام محمد مصطفی الخطیب، چاپ دوم، بيروت، دارالمنهاج.
سلمان ساوجی (1371) دیوان، تصحیح ابوالقاسم حالت، تهران، سلسله نشریات ما.
سنايي، مجدود بن ¬آدم (1377) حديقۀ الحقيقۀ و شريعۀ الطريقۀ، تصحيح محمد¬تقي مدرس رضوي، چاپ پنجم، تهران، دانشگاه تهران.
------------------ (1388) دیوان، به اهتمام محمدتقی مدرس رضوی، چاپ هفتم، تهران، سنایی.
سوزنی سمرقندی، محمدبن¬علی (1338) دیوان، تصحیح ناصرالدین¬شاه حسینی، تهران، امیرکبیر.
شفیعی¬کدکنی، محمدرضا (1386) چشیدن طعم وقت: از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر، چاپ دوم، سخن، تهران.
صابی، هلال بن محسن (1397) رسوم دارالخلافه (نقش آیین¬های ایرانی در نظام خلافت اسلامی)، تصحیح میخائیل عواد، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، نشر کارنامه.
طبری، محمدبن¬جریر (1369) تاریخ طبری: تاریخ الرسل و الملوک، جلد 11، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، تهران، اساطیر.
ظهیر فاریابی، طاهر بن محمد (1381) دیوان، تصحیح امیرحسین یزگردی، به اهتمام اصغر دادبه، تهران، قطره.
عطار، فریدالدین محمد (1386) مصیبت¬نامه، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ سوم، تهران، سخن.
------------------ (1394) الهی¬نامه، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن.
------------------ (1399) تذکرۀ¬الاولیاء، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ هفتم، تهران، سخن.
عنصری، حسن¬بن¬احمد (1363) دیوان، به کوشش سید محمد دبیرسیاقی، چاپ دوم، تهران، سنایی.
فخرالدین گرگانی، اسعد (1377) ویس و رامین، تصحیح محمد روشن، تهران، صدای معاصر.
فرخی سیستانی، علی بن جولوغ (1335) دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، اقبال.
قشیری، ابوالقاسم (1388) رساله قشیریه، ترجمه علی حسن بن عثمان، به تصحیح بدیع¬الزمان فروزانفر، چاپ دوم، تهران، زوار.
قطران تبریزی (1362) دیوان حکیم قطران تبریزی، تصحیح محمد نخجوانی، تهران، ققنوس.
مجلسی، محمدباقر (1404ه) بحارالانوار، جلد 3، بیروت، مؤسسۀ الوفاء.
محجوب، محمدجعفر (1350) فتوت¬نامه سلطانی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران.
مستوفی، حمدالله (1362) نزهۀ¬القلوب، به اهتمام گای لسترنج، تهران، کتاب.
مصفی، ابوالفضل (1365) فرهنگ اصطلاحات نجومی (همراه با واژه¬های کیهانی در شعر فارسی)، تبریز، مؤسسه تاریخ و فرهنگ ایران.
معزی، محمدبن عبدالملک نیشابوری (1318) دیوان، به اهتمام عباس اقبال، تهران، کتابفروشی اسلامیه.
منشی، نصرالدین محمد (1386) ترجمه کلیله و دمنه، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی، تهران، محور.
منوچهری دامغانی، احمدبن¬قوص (1338) دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، چاپ دوم، تهران، زوار، 1338.
مولوی، جلال¬الدین محمد (1385) مثنوی معنوی، تصحیح رینولد نیکلسون، چاپ سوم، تهران، هرمس.
-------------------- (1400) کلیات شمس، تصحیح بدیع¬الزمان فروزانفر، چاپ چهارم، تهران، هرمس.
ناصرخسرو، ابومعین (1375) دیوان اشعار، به اهتمام مجتبی مینوی و مهدی محقق، ج 1، تهران، موسسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک¬گیل با همکاری دانشگاه تهران.
نظامی¬، الیاس بن یوسف (1362) دیوان، به کوشش سعید نفیسی، چاپ پنجم، تهران، فروغی.
------------------- (1383) کلیات نظامی، دو جلدی، تصحیح وحید دستگردی، ویرایش بهمن خلیفه، چاپ سوم، تهران، طلایه.
نیشابوری، حسن بن محمد (1407ه) عقلاء المجانین، تحقیق عمر الاسعد، بیروت، دار النفائس.
وطواط، رشیدالدین (1339) دیوان: به انضمام حدایق¬السحر فی دقایق¬الشعر، تصحیح سعید نفیسی، تهران، کتابخانه بارانی.
هجویری، علی بن عثمان (1398) کشف¬المحجوب، تصحیح محمود عابدی، چاپ یازدهم، تهران، سروش.
فصلنامه علمي «پژوهش زبان و ادبيات فارسي»
شماره هفتاد و سوم، تابستان 1403: 64-35
تاريخ دريافت: 29/09/1402
تاريخ پذيرش: 31/04/1403
نوع مقاله: پژوهشی
بغداد در آینه ادب فارسی
(تحلیل انواع جلوهگری بغداد در متون ادبی فارسی از
قرن چهارم تا قرن هشتم ه.ق)
یوسف اصغری بایقوت1
چکیده
اهمیت و جایگاه بغداد در دنیای اسلام موجب شده که در شعر و ادب بازتاب گستردهای داشته باشد و سخنوران به طرق مختلف به آن اشاره کنند و آن را بستری برای ساخت مضامین و تمهیدات زیباییشناسانه قرار دهند. هدف این مقاله، تحلیل و بررسیِ این جلوهگری و پاسخ به چرایی آن در آثار ادبی فارسی تا قرن هشتم هجری است که به شیوۀ توصیفی و تحلیلی بدان پرداخته است. بیشترین جلوه بغداد در ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری یعنی تا سقوط بغداد بوده است. بخشی از این بازتاب مربوط به واژۀ بغداد است که از اینحیث، لفظِ بغداد در معنی قاموسی، تعابیر کنایی و نمادی، امثال و برخوردهای شاعرانه در متون ادبی خودنمایی میکند. بخشی دیگر را باید در توصیفاتی دید که به صورت مدح و ذم درباره بغداد ارائه شده است. توصیفِ القاب و اسامی بغداد، فتوّت و جوانمردی و زیبارویان بغداد و اشتیاق شاعران بدان، بخشی از موارد مدحِ بغداد است. قرارگیری در مرکز خلافت، مهد علوم و معارف و تصوف بودن بغداد و آثار و ابنیههای آن، هر کدام سهم خاصی در شهرت و معروف بودن بغداد دارد.
واژههای کلیدی: بغداد، شعر و ادب فارسی، ادبیات عرب و فرهنگ اسلامی و ایرانی.
مقدمه
بغداد، یکی از شهرهای مهمِ تأثیرگذار در دنیای اسلام بود که به دستور منصور به سال 145هـ. ساخته شد و مرکز دارالخلافۀ عباسیان گردید. بغداد «در معبر کاروانهای مختلف و مخصوصاً در سر راه خراسان واقع بود و هوایی سالم و زمینی حاصلخیز داشت. بغداد بعدها با دروازهها و برجها و قصرها و باغها و بازارهای خویش -و مخصوصاً با دربار پرشکوه مهدی و هارون- شهرت و آوازۀ بسیار یافت» (زرینکوب، 1392: 414- 416).
بخشهايي از عراق پيش از اسلام زير سلطه ايرانيان و پادشاهان ساساني بوده است. نهتنها نام بغداد را فارسی دانستهاند1، حتی طرح دایرهایشکل شهر بغداد -که نمونه یگانهای از بنا و طرح گرد شهرها در دوره اسلامی است- بیشتر الگوبرداری شده از شهرهای ایرانی است (همان). از اینحیث فرهنگ عراق عرب بهویژه بغداد کاملاً با فرهنگ ایرانی آمیخته و عجین شده بود. رواج زبان فارسی در بغداد از قرن پنجم به بعد، زبان عربیِ بغداد را بهشدّت تحت تأثیر خود قرار داده بود (شفیعی کدکنی، 1386: 30). داد و ستدهای فرهنگی نیز جای خود دارد. سماع کردن در خانقاههای بغداد با شعر فارسی (همان) و نام بردن از جوانمردانِ بغداد با لفظ فارسیِ «عیار» و برگزاری جشنهای ایرانی نظیر جشن سده و نوروز در بغداد (مصفی، 1365: 381)، نمونه بارزی از تأثیر زبان و فرهنگ ایرانی در بغداد است. فراموش نکنیم که شهر بغداد صحنۀ خلق افسانههای دلاویز هزارویک شب ادبیات فارسی است. قصر «ایوان مداین» در شهر تیسفون از آثار ساسانیان که آن را همچون اهرام ثلاثه مصر، یکی از بناهای عجیب دانستهاند (ابشیهی، 1424ه: 533) نیز گویای این حقیقت است.
با توجه به اهمیت بغداد، شاعران و نویسندگان، توجه خاصی به این شهر داشته و نهتنها به ذکر ویژگیها و توصیفات این شهر پرداختهاند، بلکه آن را بستری برای ایجاد تمهیدات سخنوری و خلاقیتهای هنری و ساخت مضامین و صور خیال قرار دادهاند. از این نظر، این مقاله در پی آن است که نشان دهد سخنوران فارسی به چه خصوصیاتی از این شهر در آثار خود اشاره کردهاند و از حیث ادبی، بغداد باعث چه خلاقیتهای هنری در آثار آنها شده است و دلیل بسامد این شهر در ادبیات فارسی چیست.
پیشینه پژوهش
با توجه به جایگاه ممتاز بغداد از قدیمالایام تا امروز، پژوهشهای زیادی درباره بغداد صورت گرفته است. از تحقیقات قدیمی که مختص بغداد است میتوان به «تاریخ بغداد» خطیب بغدادی و «مناقب بغداد» ابنجوزی اشاره کرد. امروزه نیز مطالب زیادی در ارتباط با بغداد نوشته شده است که اغلب جنبه تاریخی دارند؛ نظیر کتاب «بغداد» از عبدالعزیز دوری و همکاران که مجموعهای از چند مقاله در تاریخ و جغرافیای تاریخی بغداد است. یا کتاب «تیسفون و بغداد در گذر تاریخ» از شیرین بیانی که به چگونگی شکلگیری، شکوفایی و انحطاط دو شهر تیسفون و بغداد از قدیمترین ایام تا پایان دوره مغول پرداخته است.
شفیعیکدکنی در مقالۀ «در سلسله شد دجله» به نکتهای جغرافیایی در باب بغداد و انعکاس آن در بیتی از خاقانی پرداخته و اثبات کرده که «سلسله» علاوه بر معانی دیگر، یکی از دروازههای بغداد نیز بوده است.
سید محسن حسینی وردنجانی نیز در مقالۀ «تاجگه یا باجگه...» بر آن است که در بیت خاقانی، صورت صحیح کلمه، «تاجگه» است نه «باجگه». تاجگه، یکی از کاخهای مشهور خلفای عباسی در قرن ششم در بغداد بوده است.
این پژوهش، جلوه بغداد را از جنبههای مختلف در متون ادبی فارسی تا قرن هشتم هجری بررسی و تحلیل کرده و بیشتر به برخوردهای شاعرانه و هنری سخنوران با این شهر توجه داشته است.
بغداد در ادبیات فارسی
لفظ بغداد
تجنیس با لفظ بغداد
گاهی شاعران با توجه به لفظ و ریشه بغداد -که اشاره شد- از باب تشبیه، جناس مرکب زیبایی خلق کردهاند. آنچه در چنین تصویرسازیها مهم است این است که بغداد در این موارد، مُشبّهبِهِ ارکان تشبیه قرار میگیرد و این خود بیانگر اهمیت بغداد است. نکته قابل توجه دیگر در چنین مواردی، اشاره تلویحی به فارسی بودن کلمۀ بغداد است.
در ابیات زیر، جناس «باغ داد» با «بغداد» با توجه به ریشۀ بغداد قابل توجه است:
شه بدو باغ داد و گشت آباد |
| خانه و باغ داد چون بغداد |
|
| (نظامی، 1383، ج2: 308) |
ای باغ داد و بیضۀ بغداد مرحبا |
| دورانگه سپهر و سفرگاه انجمی
|
|
| (خاقانی، 1393: 929) |
خاقانی در «تحفۀ العراقین» نیز از این نوع تجنیس استفاده کرده است (همان، 2537: 100 و 175). او گاهی با توجه به واژۀ بغداد که از دو جزء «بغ» و «داد» ترکیب شده است، با تأویل و تفسیر ذوقی و شاعرانگی، نوعی جناس میسازد.
گفتم بغداد بغی دارد و بیداد |
| دیده نیای داد بادهای صفاهان |
|
| (همان، 1393: 355) |
خاقانی در این بیت ابتدا واژۀ بغداد را با توجه به ریشۀ آن به دو جزء تقسیم کرده، سپس با افزودن حروف «ی» و «بی» به ترتیب بر انتهای «بغ» و ابتدای «داد»، دو کلمه مترادف درست میکند. «بغی» به عربی، ظلم و ستم و جنایت است که هممعنی کلمه «بیداد» به فارسی است. خاقانی با ذهن خلاق خود توانسته منظور خود را در هجو بغداد به خوبی به تصویر کشد. مولوی نیز در بیت زیر همانند خاقانی از جزءهای آخر دو شهر «بغداد» و «سمرقند» -که بغداد به عدل و داد و سمرقند به شیرینیِ قند توصیف شده- مضمون آفریده است:
که بغداد تو را داد بزرگ است |
| سمرقند تو را قند عظیم است |
|
| (مولوی، 1400: 156) |
گاهی نیز شاعرانی چون خاقانی از اصطلاح «خطِ بغداد» که به معنی خط ششم از هفت خط جام است، جناس مرکب ساختهاند:
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا |
| باز هم در خط بغداد فکن بار مرا |
|
| (خاقانی، 1393: 39 و 453) |
شاعر با ذکر «خطِ بغداد» به معنیِ خط ششم از هفت خط جام و «خطِ بغداد» در
مصرع دوم به معنیِ مرز بغداد، خطه بغداد، جناس مرکب زیبایی را خلق کرده است. خاقانی ماهرانه هم جام باده را تا خط بغداد طلب میکند و هم به نوعی اشتیاق خود را برای رفتن به شهر بغداد نشان داده است. خاقانی گاهی از «خطِ بغداد» با توجه به دو عنصر «خط» و «بغداد» جناس میسازد، با این توضیح که در این موارد، بیشتر جناس با واژۀ «خط» شکل میگیرد که یکی از طرفهای جناس «خطِ بغداد» میشود(2):
گرچه خرد در خط است در خط می دار سر |
| تا خط بغداد ده دجله صفت جام جم |
|
| (خاقانی، 1393: 260) |
تناسب و تقابلسازی با بغداد
گاهی شاعران از طریق قیاس، بغداد را به دیگر شهرها و یا برعکس به خاطر اغراق، شهری را بر بغداد تفضیل دادهاند. نظیر این بیت از خاقانی که با توصیفِ اغراقآمیز، شروان را در سایۀ عزّتِ شروانشاه از بغداد برتر دانسته است.
شروان به عزّ شاه ز بغداد درگذشت |
| تا شاهزاده صفوة دین بانوان اوست |
|
| (همان: 73 و نیز 872، 915) |
مولوی نیز با توجه به اهمیت بغداد، آن را بر دیگر شهرها (بلخ، مرو و هرات) برتری داده و برای رفتن بدانجا توصیه میکند:
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر |
| تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
|
|
| (مولوی، 1400: 954) |
ناگفته نماند که مولوی اغلب از طریق تناسب، همدان را با بغداد ذکر میکند. گاهی نیز از لفظ «همدان» به صورت «همهدان»، ایهام زیبایی خلق میکند(3) (همان: 245، 1008، 1046 و 1229).
گاهی نیز از باب تقابل، بغداد با شهری دیگر ذکر میشود:
چون عمر به سر رسد، چه شیرین و چه تلخ |
| پیمانه چو پر شود، چه بغداد و چه بلخ |
|
| (خیام، 1354: 15) |
در این بیت، بغداد با توجه به پیمانه، ایهامی دارد به خط جام و با توجه به بلخ، به خود شهر بغداد. از سویی اگر در این بیت قائل به لفونشر شویم، آن وقت شیرین به بغداد و تلخ به بلخ برمیگردد. در این صورت به رفاه و پُررونقی و مطلوب بودن بغداد نیز اشاره شده است.
امثال، کنایات و تعبیرات
شهرت بغداد باعث شکلگیری امثال و کنایات شده است. گاهی این امثال و کنایات به سبب رونق چشمگیر بغداد، نابسامانی و آشفتگی اقتصادی آن در برههای از زمان و حاکمیّت مطلق خلفای اسلامی بوده است. گاهی نیز شاعران و عارفان با توجه به اهمیت و جایگاه علمی و معنوی بغداد، تعابیر استعاری و کنایی لطیفی از آن خلق کردهاند. موارد زیر از ایندست است:
- از بغداد، زنبیلی کم شدن: این تمثیل کنایی که حکایت از رونق و عظمت و فراوانی بغداد دارد، درباره اشخاص ثروتمند و سرزمینهای پرنعمت به کار میرود که از کم شدن چیزی از دارایی و داشتههایشان، متضرر نمیشوند؛ آنچنان که بغداد از کم شدن زنبیلی، ضرر و زیانی نمیبیند.
به شادی بر لب شط جام جم گیر |
| کهنزنبیلی از بغداد کم گیر
| |||
|
| (نظامی، 1383، ج1: 229) | |||
ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست؟ |
| ور یکی دانه برون آمد ز انباری، چه شد؟ | |||
|
| (مولوی، 1400: 276) |
- بغداد خالی و بغداد خراب و کهنه: بغداد خالی و بغداد کهنه و بغداد خراب، کنایه از گرسنگی و ساغر و شکم خالی است (دهخدا، 1377: ذیل بغداد خراب، بغداد خالی و بغداد کهنه. و بهار، 1380، ج1: 312). با برچیده شدن بساط خلافت عباسيان توسط هلاکوخان مغول در سال ۶۵۶ و کشته شدن افراد و خراب گشتن زمينهای کشاورزي، چنان شد که مردمي که در ناز و نعمت زندگی میکردند، بهشدت به فقر مبتلا شدند. به طوري که بعدها اين وضعيت تبديل به ضربالمثل شد و هرجا که آدم گرسنهای ديده میشد، به ياد خرابی بغداد به طنز میگفتند: بغدادش خراب است (پرتوی آملی، 1391، ج1: 204). این کنایه در متون ادبی سنتی، بازتاب چندانی ندارد و بیشتر از قرن هشتم به بعد در آثار ادبی رواج یافته است. نظیر ابیات زیر که از بسحق اطعمه دانستهاند(4):
بغداد خرابت از خراسان |
| آباد کنم به نام بغرا |
اگر دانی که نان دادن ثواب است |
| تو خود میخور که بغدادت خراب است |
|
| (دهخدا، 1363، ج1: 447) |
چو شط چشم خلیفه گر پر آب است |
| عجب نبود که بغدادش خراب است |
|
| (بهار، 1380، ج1: 312) |
- طرفۀ بغداد: گفتهاند طرفۀ بغداد، نام مرد بازیگری بوده است و «چون این قوم در بغداد که سرآمد هر شهر است، بسیار بودهاند، طرفۀ بغداد مشهور شده است» (دهخدا، 1377: ذیل طرفۀ بغداد). نیز طرفۀ بغداد را نام شخصی دانستهاند که به خوبی مَثَل شده است. اما ظاهراً درست همان است که در تداول امروز به صورت «تحفۀ بغداد» استعمال میشود که از باب طنز به معنی عزیز و تنگیاب است. طرفه به معنی تازه است و در قرون اولیۀ اسلام، شهر بغداد در میان بلاد مشرقزمین، امتیازی داشت در چیزهای تازه و تجدد حوادث مهم و هر روز از این شهر به جمیع بلاد مشرق، حوادث نوظهوری منتشر میشد و مردم برحسب عادت از مسافران بغداد همواره طلب اخبار طریفه و حوادث تازه مینمودند و از این جهت طرفۀ بغداد و طرائفِ بغداد فقط بر زبان مردم ایران شهرت یافته، به دلیل آمیزش ایرانیان با عراقیان و عباسیان است (همان، 1312: 138). طرفۀ بغداد را برخی از شاعران -چنانکه برخی از فرهنگها نیز ذکر کردهاند (همان)- استعاره و کنایه از معشوق آوردهاند(5):
به تو ای طرفۀ بغداد نه زان دادم دل |
| که تو از دیدۀ من دجلۀ بغداد کنی |
|
| (معزی، 1318: 788) |
تا دور شدی از برم ای طرفۀ بغداد |
| شد دامن من دجلۀ بغداد ز دستت |
|
| (خواجوی کرمانی، 1369: 210) |
- هرچه در بغداد است، مال خلیفه است: این تمثیل کنایی (برزینمهر، 1378: 286) میتواند هم اشارهای داشته باشد به قدرت و اختیارات نامحدود خلفای بغداد و هم انتقاد طنزآمیزی باشد به ثروتاندوزی و مالدوستی برخی از خلفای بغداد(6). مصرع نخست بیت زیر، تداعیکننده این مَثَل است:
خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه است |
| نعل بها زیبدش بهای صفاهان |
|
| (خاقانی، 1393: 355) |
- بغداد بقا/ بغدادِ جان:
هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را |
| ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن |
|
| (خاقانی، 1393: 447) |
خاقانی در این بیت با استفاده از اصطلاحات عرفانی «فنا» و «بقا»، تعبیرات زیبایی خلق کرده است. وی همچون دیگر عرفا، مراحل رسیدن به بقای الهی را گذشتن از صورت و فنا ساختن خود از تعلقات جسمانی و نفسانی میداند. وی در اینجا شهر کرخ را به فنا فیالله و شهر بغداد را به بقا بالله و در ابیات قبلی نیز کشور «چین» را به «صورت» تشبیه کرده است. آنچه مهم است این است که خاقانی شهر بغداد را برتر از کشور چین و شهر کرخ عراق دانسته و به دلیل همین اهمیت و اعتبار بغداد از آن به بغداد بقا تعبیر کرده است. علاوه بر مفهوم عرفانی آن میتوان چنین معنیای هم از بیت دریافت کرد که اگر کسی میخواهد در این دنیا به جاودانگی برسد، باید سعی کند خود را به بغداد برساند و در آن سکنی گزیند. خاقانی در جای دیگر، ترکیب «بغداد جانها» (همان: 453) را بهکار برده است که تعبیری دیگر از همان «بغداد بقا»ست. بغداد جانها، اضافۀ تشبیهی است به معنی «بغدادی که بسانِ جانهاست»؛ اما ظاهراً این تعبیر را باید اضافۀ سملبیک دانست، یعنی: «بغدادی که خود سمبل جانهاست».
- بغداد جهان
ما به بغداد جهان جان انا الحق میزدیم |
| پیش از آن کاین دار و گیر و نکتۀ منصور بود
|
|
| (مولوی، 1400: 331 و نیز: 245) |
مولوی نیز در این ابیات از بغداد به «بغدادِ جهان» تعبیر میکند. وی در این عبارت، بغداد را کل جهان معرفی میکند؛ بغدادی که خود جهان محسوب میشود. با توجه به نمادگرایی مولوی، «بغداد جهان» را میتوان نمادی از عالم غیب و عالم ملکوت دانست. علاوه بر تحلیلهای عرفانی، باز میتوان اعتبار و اهمیت بغداد را در این تعبیر نمادین دید و آن اینکه گویی مولوی برای وجود بغداد، ازلیّتی قائل است. نکته دیگر آنکه مولوی در کمال اختصار در این بیت به داستان منصور حلاج اشاره کرده است که او را در بغداد به دار آویختند. مولوی در جای دیگر، کوی معشوق را در زیبایی و آبادانی به بغداد تشبیه میکند و تعبیر «بغدادِ کوی» را به کار میبرد (همان: 617).
نظامی نیز در بیتی، «بغدادِ جهان» را به کار برده است. (نظامی، 1362: 222). ناگفته نماند که تعبیر «بغداد جهان» در ادبیات عرب نیز به انحای گوناگون آمده است(۷).
- بغدادِ حُسن
بغدادِ حُسن و مصر جمالی و چشم من |
| هم دجله را قرین شد و هم نیل را عدیل | ||
با چشم من بساز، که خوبی و خرمی |
| بغداد را ز دجله بود مصر را ز نیل | ||
|
| (وطواط، 1339: 321) |
ترکیب «بغدادِ حُسن»، اضافه تشبیهی است که شاعر، زیبایی ممدوح خود، اتسز را به بغداد تشبیه کرده است. بغداد در اینجا خود نماد و سمبل زیبایی تلقی شده است(۸).
وصف بغداد
بغداد در کل از دو منظر در متون ادبی جلوه یافته است. بغداد هم مدح شده و هم مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته است و این موضوعی است که بعینه در ادبیات عرب نیز دیده میشود: «در حق بغداد، اشعار از شعرای عرب و عجم بسیار است» (مستوفی، 1362: 37). به احتمال زیاد در بسیاری از این موارد، شعرا و نویسندگان فارسی تحت تأثیر ادبای و شعرای عرب قرار گرفتهاند. برای مدح و ذم بغداد در ادبیات عرب میتوان به جلد نخست کتاب معجمالبلدان (صص 460- 467) مراجعه کرد. در ادبیات فارسی نیز علاوه بر وصف بغداد به صورت پراکنده، برخی از شاعران به طور مستقل به مدح بغداد پرداخته و یا برای آن مرثیه گفتهاند (انوری، 1364: 111-115؛ خاقانی، 1393: 804، 950-953 و 2537: 99-102؛ سعدی، 1385: 983 و 1139).
مدح بغداد
بغداد از جنبههای مختلف در ادبیات فارسی تمجید شده است. برخی مدیحهها با توجه به صفات و القاب و یا خصوصیاتی است که درباره بغداد وارد است و ادبای فارسی نیز همان توصیفات را درباره بغداد تکرار کردهاند. یکی از اسامی بغداد، «مدینه السلام» است که در ادبیات فارسی آمده است: «حضرت بغداد است که امروز مرکز خلافت و مستقر امامت و منبع ملک و مدینه السلام علیالاطلاق است. نه در بلاد اسلام چنان شهری نشان میدهند و نه در دیار کفر» (منشی، 1386: 19-20). در این نقلقول، گویا نویسنده، دو معنی از آن منظور دارد: یکی «مدینه السلام» که نام بغداد است و دیگری با توجه به معنی قاموسی، یعنی شهری که محل آرامش و سلامتی است. سلمان ساوجی نیز بغداد را شهری میداند که خدا سایه بر سر بغداد افکنده است.
بغداد سایه بر همه آفاق زان فکند |
| که افکنده سایه بر سر او سایۀ خدا |
|
| (سلمان ساوجی، 1371: 127) |
این تعبیر میتواند مأخوذ از این لقب «دار السلام» بغداد باشد که بهزعم برخی، «سلام» همان نام خداست و مراد از «مدینۀ السلام»، «مدینۀ الله» است (حموی، 1397ه، ج1: 457). نیز بغداد را «بهشتِ هشتم» دانستهاند (خاقانی، 1393: 929). و این ناظر بدین است که بغداد را بهشت دنیا تلقی میکردهاند (۹). یکی دیگر از القاب بغداد، «امالبلاد» است. بر همین اساس نیز برخی بغداد را شهر و بقیه جهان را بادیه دانستهاند (ابنجوزی، 1342ه: 30).
اغلب مدح شاعران از بغداد را در اشتیاق و آرزوی آنان برای رفتن بدانجا میبینیم(۱۰). بغداد با ترقّی حیرتانگیز در ابعاد گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و علمی میتوانست اشخاص مختلفی را از هر گروه و صنفی به سوی خود بکشاند و یا میل و اشتیاقش را در دل آنها ایجاد کند. از اینروی برخی از شعرای فارسیگوی که به بغداد رفت و آمد داشتهاند، هنگام دوری از آن، حسرت میبرده و برای رفتن دیگرباره اشتیاق نشان میدادهاند. خاقانی شاید نخستین شاعری است که با توجه به آشنایی و رفت و آمدش به بغداد، بیش از دیگر شاعران همروزگار خود بدان اشتیاق و علاقه نشان داده است.
ای عراق الله جارک سخت مشعوفم به تو |
| وی خراسان عمرک الله سخت مشتاقم تو را | ||
تشنۀ دلتفتهام از دجله آریدم شراب |
| دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا | ||
|
| (خاقاني، 1393: 2) |
خاقانی بر آن است که اگر فلک وی را از دامگاه شروان نجات دهد، در بغداد مقام میکند (همان، 2537: 108). در جایی نیز «بویِ بغداد» و «دمِ دجله» را تنها خویشاوندِ جانش میداند (همان: 866). و هرچند سفر کعبه وی را به بغداد رسانیده است، آرزو دارد که هر ساله چنین سفری را بدانجا داشته باشد (همان: 804).
سعدی نیز که مدتی در بغداد بوده و در نظامیه آن کسب دانش کرده، بعد از بازگشت به ایران، گویا به دلیل کملطفی و بیتوجهی عاملان حکومتی، دلش از صحبت شیراز میگیرد و به دنبال زندگی مطلوب، عزم سفر دوباره به بغداد میکند:
دلم از صحبت شیراز بهکلی بگرفت |
| وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
| ||
هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد |
| عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
| ||
|
| (سعدی، 1385: 762) |
ابنیمین نیز با استقبال از شعر و فکر سعدی، نمیخواهد در خراسان، محنتِ جان بکشد و به فکر رفتن به بغداد است (ابنیمین، بیتا: 129)(۱۱).
ذم بغداد
بغداد علاوه بر مدح و تمجید، مورد مذمت و نکوهش نیز واقع شده است. بخشی از این نکوهشها، مبنای اعتقادی و دینی دارد و بخشی هم دیدگاههایی است که به اوضاع و وضعیت بغداد و مردم آن در برههای از تاریخ برمیگردد. از اینروی برخی نگاههای متضاد هم درباره بغداد دیده میشود. برای مثال در برخی منابع، مردم بغداد به جوانمردی و مروت ستوده شده است: «ذوالنون مصری گفت هرکه خواهد که جوانمردان نیکو بیند، به بغداد شود و سقّایان بغداد را بیند...» (قشیری، 1388: 409؛ و نیز: عطار، 1399: 144؛ ابنجوزی، 1342ه: 31). در حالی که دیگران، بغدادیان را به بیانصافی و خساست متهم کردهاند (بحتري: بیتا، ج1: 460؛ خاقانی، 1393: 851، 875، 927 و 928). نگاه نخست که مبتنی بر اندیشه عرفانی است، ناظر به روزگار شکوفایی آیین جوانمردی و فتوت در بغداد است(۱۲). نگاه دوم نیز میتواند نشاندهندۀ گرفتاری مردم بغداد در برههای از تاریخ باشد که به دلایلی از جمله قحطی و نابسامانی اقتصادی، توانِ ایثار و فداکاری نداشتند. گاهی این مذمت را به منابع روایی نیز نسبت داده و بغداد را «قرن الشیطان و تهیج الفتن» (ابنجوزی، 1342ه: 5؛ ابونعیم اصفهانی، بیتا، ج6: 116-117) توصیفکردهاند. چون خاک بغداد را جزء موقوفات غصبی میدانستند، خرید و فروش منازل و اقامت در آن را نیز سخت مکروه میدیدند (خطیب بغدادی، 2011، ج1: 34-50؛ مجلسی، 1404ه، ج۵ : ۲۷۹، و ج۱۴: ۲۱۱). از اینروی امام احمد حنبل هرچند در بغداد مینشست، هرگز نانِ بغداد نمیخورد و از موصل برایش آرد میآوردند و میگفت: «این زمین را امیرالمؤمنین عمر، رضیالله عنه، وقف غازیان کرده است» (عطار، 1399: 255) (13).
بغداد، شهر بزرگی است که در طول تاریخ دستخوش تحولات و تغییرات شده است. گاهی به دلیل اختلافات درونی و یا ضعف حاکمیتی و یا بروز اختلافات دینی و مذهبی دچار قحطی و گرانی میشد. نابسامانی ناشی از این موارد در شهر بزرگی چون بغداد طبیعتاً ناهنجاری و بزهکاریهای اجتماعی را به وجود میآورد. از اینحیث بداخلاقیهایی چون کمفروشی، بیانصافی، دزدی، خسیسی و فسادهای اخلاقی و... را در بغداد مشاهده میکنیم. «جنید یک روز در بغداد، دزدی را دید که آویخته بودند از دار» (عطار، 1399: 446). فسادهای اخلاقی نیز در بغدادِ آن زمان مشاهده میشد: «داود گفت: چون در بغداد، محلّهها و بازارها و چیزهای ناشایست مشاهده کردم...» (همان: 263). برخی شاعران نیز بدین موارد اشاره کردهاند (سنایی، 1377: 665؛ خاقانی، 1393: 808-809؛ خواجه نظامالملک، 1347: 77 و 78). احمدبنعباس هم از بیم اینکه مبادا زمینِ بغداد، مردمانش را به خاطر فساد در خود فروکشد، از آنجا فرار میکرد (ابنجوزی، 1342ه: 28). در چنین اوضاعی، حرام و حلال رعایت نمیشد: «بشر را گفتند: که بغداد مختلط شده است، بلکه بیشتر حرام است، تو از چه میخوری؟...» (عطار، 1399: 130).
چنین اوضاعی مسلّماً مردم را از نوعدوستی و ایثار بازمیداشت و همّ و غمّ آنها را به سوی خودشان معطوف میساخت. از اینروی مردم بغداد به بیوفایی و بیرحمی توصیف میشدند:
خاقانیا به بغداد اهل وفا چه جویی |
| کز شهر قلبکاران، این کیمیا نخیزد | ||
گر خون اهل عالم، ریزند دجله دجله |
| یک قطره اشک رحمت از چشم کس نریزد | ||
|
| (خاقانی، 1393: 851 و 875) |
خاقانی در قطعهای که در ذم بغداد سروده، به داستان پیرمردی اشاره میکند که نه توان آب برداشتن از دجله داشت و نه سیم و زری در آستین. در نتیجه از وی آب دجله را دریغ میدارند (همان: 927-928). چنین مضامینی در ادب تازی نیز آمده است(14).
ساخت مضامین عرفانی از بغداد
کلام و عرفان و معارف اسلامی
بغداد، مهمترین شهر در پدید آمدن ارتباط و تقابل فرقههای اسلامی بود و به دلیل اینکه ابعاد سیاسی، فرهنگی، مذهبی، اجتماعی و اقتصادی برجستهای داشت و الگوی دیگر شهرها و اثربخش در روابط فرقههای دیگر شهرها بود، بحثهای «فکری و اعتقادی، عقلگرایی و جریانهای سیاسی در میان عالمان رواج یافته بود و نوشتن کتابهای نقد دربارۀ کتابها و اندیشههای رقیب و یا رد برخی اتهامهای جریانیافته در جامعه از گامهای مهم این رویکرد بود» (بارانی، 1392: 2).
علاقه خلفا به بحثهای علمی، ایجاد بنیاد علمی «بیتالحکمه» به دستور مأمون عباسی و تأسیس مدرسه «نظامیه» توسط خواجه نظامالملک طوسی بر رونق علمی آن میافزود. از نمونههای توجه خلفا به بحثهای کلامی و اعتقادی این است که مأمون وقتی به بغداد آمد، «از صاحبنظران و دانشمندان، کسانی را که درخور مجالست میدید، دستچین کرد و مجالس مناظرۀ خویش را به وجود آنها رونقی داد... البته این مناظرات، اختصاص به مجلس خلیفه نداشت؛ همهجا از مسجد تا بازار از اینگونه گفتوگوها میرفت» (زرینکوب، 1392: 438).
امتحان شدن مردم درباره مخلوق و حادث بودن قرآن -که به ایام محنه معروف است- یکی از نمونههای بارز بحثهای کلامی است. این اندیشههای کلامی به صورتهای مختلفی در متون ادبی عرفانی فارسی بازتاب یافته است:
- «و چون به بغداد معتزله غلبه کردند، گفتند: وی (= احمدبن حنبل) را تکلیف باید کرد تا قرآن را مخلوق گوید....» (عطار، 1399: 253؛ هجویری، 1398: 178).
- «اما من گروهی دیدم از ملاحدۀ بغداد و نواحی آن خَذَلَهماللّه که دعوی تولا بدو داشتند و کلام وی را حجت زندقۀ خود ساخته بودند و اسم حلاجی بر خود نهاده و اندر امر وی غلو میکردند...» (هجویری، 1398: 232).
ناگفته نماند که به دار رفتن منصور حلاج در بغداد نیز نتیجه همین توجه مفرط به اندیشههای اعتقادی و کلامی بوده است (عطار، 1399: 638).
یکی از علوم متداول و معروف در بغداد، «تصوف و عرفان» بود که با وجود عرفای نامی در میان علوم اسلامی، برجستگی خاصی داشت. نام عرفای معروف بغداد و نقلقول آنها در کتب عرفانی موجب بازتاب بغداد در آثار ادبی عرفانی فارسی شده است. جنید بغدادی به دلیل شهرت خاصی که در میان عرفای بغداد دارد، بیشتر از دیگر عرفای بغداد در متون فارسی بازتاب یافته است. در آثار عرفانی فارسی، بیشتر به سخنان جنید استناد داده شده و از وی نقلقول کردهاند (همان: 454). مولوی نیز از اشاره به نام جنید غفلت نمیکند:
عشق آن کرم بود در تحقیق |
| در دل صد جنیدِ بغدادی |
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد |
| عشق خونی به زخم جلادی |
|
| (مولوی، 1400: 919) |
گاهی «انا الحق» گفتن حلاج و ماجرای به دار آویخته شدن وی در بغداد سبب یادآوری بغداد میگردد.
ما به بغداد جهان جان انا الحق میزدیم |
| پیش از آن کاین دار و گیر و نکتۀ منصور بود |
|
| (همان: 331 و نیز: 245) |
گاهی نیز کرامت این دسته از صوفیانِ بغداد، والیان و حاکمان را به سوی خود جلب میکرد: «درویشی مستجابالدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش...» (سعدی، 1385: 32).
عقلاء مجانین بغداد
عقلاء مجانین، کسانی بودند که چون رفتارشان همانند دیوانگان و برخلافِ عُرفِ جامعه و احکامِ شریعت بود، دیوانه خوانده میشدند. از سویی نیز چون سخنان حکیمانه بر زبان میآوردند، آنان را عاقل نیز میدانستند. دامنه شمول عقلاء مجانین بسیار گسترده و متنوع است. افرادی که در این جرگه قرار داشتند، از گروههای مختلف و با اندیشههای متفاوت بودهاند. در میان آنها، هم صوفیان و عارفان برجستهای دیده میشود و هم افراد دیگری که رفتارشان، هیچ شباهتی به صوفیان و عارفان ندارد. آن نقطه اشتراکی که موجب شده این افراد از صوفی و غیر صوفی با عنوان «عقلاء مجانین» گرد هم آیند این است که آنها همگی از نوعی هشیاری و بیداری روحی برخوردار بودند و در بیان احساسات درونی خود، صراحت و بيباكي نشان میدادند.
مرکز عمده این عقلاء مجانین، حوزه بغداد از جمله کوفه، موصل، واسط، جَبل، بَلد، مدائن و خود بغداد بوده است (نیشابوری، 1407 ه: 100- 302). اما بیشترین داستانهای مربوط به عقلاء مجانین در همان بغداد شکل گرفته است. بهلول (متوفای 190 هجری)، یکی از معاریف برجسته این قوم از کوفه بغداد بوده است و ملقّب شدن عقلاء مجانین به «بهالیل»، حکایت از انتساب به همین بهلول بغدادی دارد. داستان این افراد اغلب در متون عرفانی و بیش از همه در آثار عطار نیشابوری آمده است. عطار از آنان با نامهای
شوریده، دیوانه و مجنون یاد کرده است.
بخشی از بازتاب داستان عقلاء مجانین بغداد به سبب وجود تیمارستانهایی بوده که آنها را در آنجا به بند میکشیدند. رفتار و گفتوگوی این دیوانگان با عیادتکنندگانشان که اغلب حاوی نکات دقیق و لطیف و حکمی بوده است، حاصل این تیمارستانها بود. داستان بستری شدن شبلی در یکی از این تیمارستانهای بغداد و سنگ انداختن وی به عیادتکنندگانش از جمله این موارد است (قشیری، 1388: 586). عدهای از عقلاء مجانین نیز آزاد بودند، اما همواره از مردم میگریختند و سر به بیابان میگذاشتند و وقتی هم به میان مردم میآمدند، از سنگ و آزار کودکان در امان نبودند.
یکی دیوانه در بغداد بودی |
| که نه یک حرف گفتی، نه شنودی | |||
بدو گفتند ای مجنون عاجز شراب |
| چرا حرفی نمیگویی تو هرگز | |||
چنین گفت او که حرفی با که گویم |
| چو مردم نیست پاسخ از که جویم | |||
|
| (عطار، 1394: 206) | |||
مگر شوریدهدل بهلول بغداد |
| ز دست کودکان آمد بفریاد | |||
پیاپی سنگ میانداختندش |
| ز هر سویی سبک میتاختندش... | |||
|
| (همان: 238 و نیز 281) | |||
آن یکی دیوانه در بغداد شد |
| یک دکان پر شیشه دید او شاد شد | |||
|
| (همان، 1386: 217) |
داستان نیسواری یکی از این عقلاء مجانین را در مثنوی میبینیم که برای فرار از پذیرش مسندِ قضاوت، خودش را دیوانه میسازد و با کودکان به نیسواری مشغول میشود (مولوی، 1385: 274-279).
گاهی نیز این دیوانگان را در برخورد با خلفای بغداد میبینیم، یا خلفا، مشتاق دیدن آنها بودند و یا این دیوانگان برای پند و وعظ و تنبّه و تمسخر به دیدار خلفا میرفتهاند. گفتوگوی دیوانگان با خلفا را در متون ادبی و عرفانی میتوان دید (جامی، 1371: 38-39).
ساخت مضامین مدحی
خلفای بغداد، نقش بسیار مؤثری نهتنها در عراق عرب، بلکه در دیگر ممالک اسلامی نیز
داشتهاند؛ به طوری که سالیان زیادی، مشروعیت پادشاهی حکام سلسلههای ایرانی و ترک در سرزمینهای شرقی را همین خلفا رقم میزدند و لوا و منشور خود را از خلیفه میگرفتند:
فزوده کرد ز نامت خلیفه در بغداد |
| جمال خطبه و منشور و سکه و دینار |
|
| (معزی، 1318: 201 و نیز 485) |
ناگفته نماند که خطبه امرا را در محضر خلیفۀ بغداد میخواندند و «در آن ایّام در بغداد، در خطبه بعد از نام خلیفه، ذکر سلطانی که غالب بودی، کردندی» (جوینی، 1395، ج3: 191). این یعنی تأیید پادشاهی وی از سوی خلیفه بود و این امر برای پادشاه بسیار بااهمیت و سخت مایۀ مباهات بود؛ بدین جهت که هم حکومتش مشروعیت پیدا میکرد و هم حمایت همهجانبه خلیفه را به دنبال داشت. معزی در مدح سنجر بدین نکته اشاره میکند:
خطبه بر نام تو کردند همی در بغداد |
| باده بر یاد تو خوردند همی در شیراز
|
|
| (معزی، 1318: 418) |
عنصری هم بر آن است که نام و کنیه سلطان محمود، زینتبخش خطبههای بصره و بغداد است (عنصری، 1363: 72).
تمام اقدامات پادشاهان باید مورد تأیید خلفا قرار میگرفت، والاّ نمیتوانستند حکمرانی کنند. بر اساس همین جایگاه ویژه خلفاست که گاهی شاعران فارسیگو مستقلاً به مدح خلفا میپرداختند (معزی، 1318: 171). گاهی به بهانه گسترش اسلام، لشکرکشی پادشاهان با رضایت و دستور خلیفۀ وقت صورت میگرفت: «جلالالدین حسن که از راه مصلحت، اسلام را شعار خود ساخته بود و خلیفه قبول کرده، میخواست تا اشاعتِ اسلام خود کند» (جوینی، 1395، ج2: 161). در این ابیات نیز -که شاعر در ذکر مراجعت سلطان محمود از فتح سومنات سروده- این نکته کاملاً مشهود است:
کنون دو چشم نهادهست روز و شب گویی |
| به فتحنامۀ خسرو خلیفۀ بغداد | |||
خلیفه گوید کامسال همچو هر سالی |
| گشاده باشد چندین حصار و آمده شاد | |||
خبر ندارد کامسال شهریار جهان |
| بنای کفر فکندهست و کنده از بنیاد
| |||
|
| (فرخی سیستانی، 1335: 34) |
استفاده از عناوین دینی نظیر «امیر مؤمنان»، بر قداست خلفا میافزود، چنانکه «هرگاه
کسی به پیشگاه خلیفه وارد میشد، باید میگفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمهالله و برکاته» (صابی، 1397: 47). دیدن روی خلیفه هم مایۀ شرف و سعادت محسوب میشد.
[1] * دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه جیرفت، جیرفت، ایران y.asghari@ujiroft.ac.ir